-حالا مگه چی شده ؟
کم مونده بود بزنم تو گوشش . گفتم یعنی چی، چی شده ؟ دوباره گفت :
-خب نمیدونستم . کسی به من نگفته بود !!!
دیگه از کوره در رفتم و با صدای بلند گفتم سرکار خانوم شما دو واحد تئوری اطاق عمل رو تو دانشگاه خوندین . اونجا نگفتن ؟ بابا تو اگه دو تا فیلم سینمایی دیده بودی میدونستی که در بدو ورود به اطاق عمل باید کفشاتو عوض کنی . ضمنا همه ی اینا هیچ تو اومدی تو ندیدی که یک طرف کفش های بیرون و یک طرف قفسه ی دمپایی های اطاق عمله ؟ زبون درازی هم میکنی ؟
خلاصه با وساطت همکارا و آروم کردن آقای امانی موفق شدیم خانوم رو که گله داشت که من مامان و بابام سرم داد نکشیدن تا حالا ..... رو روانه ی رختکن کنیم .
شاید بی ربط باشه ولی پدرم میگفت:
تا که از جانب معشوقه نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد .
که البته در باره این خانوم و امثال ایشون باید بگیم کوشش استاد بیچاره به جایی نرسد . احتمالا این دانشجو ازونایی بود که فقط یه مدرک میخواد برای پز دادن به فک و فامیل و در و همسایه و شاید هم تفاخر مامان و باباش که به خواستگارا بگن :
واااااااااااااااا ما دخترمون لیسانس داره .... ![]()
وگرنه بحث آموختن و کار یاد گرفتن هوش و گوش میخواد که این بنده ی خدا نداشت و تلاش استاد و مربی در باره ی ایشون به نتیجه ای نمیرسید .
*********************************************************************
سال گذشته یکی از همسایه های ما خودش رو آتیش زد ![]()
![]()
![]()
نه بابا عاشق نبود . تنها بود . فخر الملوک سلطانی از بازماندگان یک طایفه ی اشرافی که روزی روزگاری برای خودش کسی بوده و کیا و بیایی داشته . متاسفانه خدا فرزندی بهش نداده بود و همسر نازنینش هم حدود بیست سال پیش به رحمت خدا رفته بود و ته مانده ی فامیل قدیمی هم بعد از انقلاب بار سفر به فرنگ را بسته و رفته بودند . حالا فخر الملوک خانوم تبدیل به فخری خانوم مستاجر معمولی و تنهایی شده بود که از فرط تنهایی خودش را توی حیاط خانه به آتش کشیده بود تا بلکه همسایه ها و از جمله من شرمسار را متوجه خودش کند . من تهران بودم که این اتفاق افتاد. همسایه ها میگفتن وسط آتش نشسته بود و فریاد میکشید . چه خوب شد که من نبودم تا این صحنه ی دردناک رو ببینم . خلاصه فخری خانوم بیچاره را به بیمارستان رسانده بودند و نجات پیدا کرده بود . البته چون فقط به قصد جلب توجه بود زیاد صدمه ندیده بود . مواظب خودش هم بود . به قول مشهور
ریشه ی نخل کهن از نخل نو افزون تر است بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را
میدونین وقتی رفتم بیمارستان عیادت چی گفت ؟ گفت خانوم بس نیست اینجا در روز ده دفعه دکتر و پرستار به من سر میزنن . اگه الان تو خونه بودم تنها بودم .![]()
*********************************************************************
دیشب در ویژه نامه ی روزنامه ی اعتماد مقاله ای خوندم در باره ی کتابی به نام "چه دیر "نوشته ی خانم "مه کامه ی رحیم زاده ".آقای محمد رحیم اخوت نوشته بود که به فکر خواندنش افتادم . عنوانش بود : موسم دلبستگی "اینم یه دلیل دیگه برای خوندنش بود .سه چهار تا جمله اش منو به فکر برد . براستی در چه سنی باید عاشق شد ؟ میانسالی ،سن دوباره عاشق شدن است . و معمولا در این سن آدمها به سوی عشق های ممنوعه کشیده میشوند تا خلائی را که در طول سالیان برایشان درست شده را پر کنند . آیا عشق یک انتخاب است یا یک اتفاق ؟ آیا عشق " آمدنی " است یا "آموختنی "
به راستی موسم دلبستگی چه وقت است ؟
این روز ها تو وبلاگ های زیادی در باره ی عاشقی و عشق مینویسن . نمیدونم چی شده ولی انگار هممون یه وقتایی متوجه میشیم که زندگی بدون عشق هیچ لطفی نداره . در این یک مورد ظاهرا همگی اتفاق نظر داریم . منم این دو خط رو نوشتم که یه وقت فکر نکنین تو باغ نیستم یا از من گذشته .![]()
![]()
