
گوشی رو میذارم و چشمامو میبندم و باز میکنم . ای بابا خواب بودم . به ساعت نگاه میکنم شش و نیمه . تازه داره آسمون سفید میشه . صدای میو میو ی گربه از پشت در توری تراس میاد . گرسنمه . پا میشم و با عجله لباس میپوشم . همه خوابن . باید برم نونوایی . از پریروز تا حالا جز میوه چیزی نخوردم . با قدم های تند میرم ولی نفسم به شماره میفته آخه کوچه ی ما سر بالایی داره . چقدر آفتاب سریع بالا میا د . صاف میخوره تو چشمم . اخمامو کرد م تو هم و به صف نونوایی نگاه میکنم که از دور مثل مار پیچ خورده .میرم نزدیکتر چاره ای نیست و من میایستم.سرمو میندازم پایین که مجبور نشم با کسی اول صبحی سلام و علیک بکنم . حوصله ی خودمم ندارم . همینطور که به ناخن های پام که لاک صورتی صدفی دارن نگاه میکنم به همه چیز فکر میکنم . این خواب بد اول صبح چی بود ؟
وقتی میرسم خونه ساعت نزدیک هشته با عجله یه کف دست نون میخورم با کره و مربای آلبالو و میزنم بیرون . اول باید برم دفتر ببینم این فیش موبایل کجاست و بعدش برم دفتر خدمات ارتباطی آقای دنیایی ببینم این موبایل برای چی قطع شده . من که پول دادم .
آقای محمدی سرایدار ساختمان بالای نردبان ایستاده و پیچ گوشتی در دهان داره با دستاش یه سیم رو جمع میکنه همینطور که سلام میکنم و دور میشم با صدای بلند میگم سرپیچ اطاق من یادتون نره .
در اطاق که باز میشه همه چیز به نظرم دوست داشتنی و آشنا میاد . چقدر به اینجا عادت کردم . میرم سر کشو ها و بالا خره همزمان با اومدن خانوم منشی قبض بدست از در میرم بیرون . با عجله . خودمم نمیدونم این همه عجله برای چیه . چرا آسانسور نمیاد بالا ؟ با مشت میکوبم روی دکمه ی آسانسور و از پله ها سرازیرمیشم . تو دفتر خدماتی متوجه میشن که بله بنده سی و دو روز پیش قبض رو پرداخت کردم حالا چرا قطعه ؟ خدا عالمه . قول میدن که چک کنن و تا دوی بعد از ظهر حتما وصل میشه .
بر میگردم دفتر . منشی با ترس و نگرانی به من نگاه میکنه وبالاخره میگه ببخشید ..... بطرفش میچرخم و میگم چیه ؟ انقدر لفتش میده که دوباره میگم چیه چی شده ؟ میگه فکر کنم ....چرا انقدر ترسیده ؟ میگم چی شده ؟ میگه آقای صادقی تلفن زد و من بقیه ی حرفش رو انگار قبلا شنیدم . میشینم پشت میزم و با احساسی تکراری به حرفاش گوش میدم .انگار قبلا میدونستم که وقتی مادر آدم میمیره چی میشه . البته میدونستم .چون من مادرم رو از دست دادم . و بعد مثل یه روبات گوشی رو بر میدارم و شماره ی دوستی رو میگیرم که در طول سالیان دراز برای من از هر برادری مهربانتر و دلسوزتر بوده . صدای گریان دوست عزیزی را میشنوم که کنار پیکر بیجان مادرش ایستاده و آنقدر مرا به خودش نزدیک میداند که قبل از هر کسی به من خبر داده که مادرش از دست هر دوی ما رفته . حرفی ندارم که بزنم . فقط میپرسم چرا ؟ حالشون که بهتر شده بود . مادرشون دو هفته پیش انفارکتوس کرده بودن .
میگه : نمیدونم ولی چون میدونستم که شما بیش از هر کسی مرا و اهمیت وجود مادرم را در زندگی من درک میکنی خواستم اول به شما بگم که چی شده . آقای صادقی یک ساله بوده که پدر از دست داده و مادرش زن نازنین و زحمتکشی که یازده فرزند را با رنج و وقار بزرگ کرده هرگز به بچه هایش از گل بالاتر نگفته .صدای زاری یک مردتوانم را بریده . بدون هیچ حرفی گوشی رو میذارم و به پشتی صندلی تکیه میدم و به یاد مادرم و بیمارستان کسری و دکتر ماندگار و اطاق عمل قلب باز و به امید این که مثل صبح فقط یه کابوس باشه چشمم رو باز میکنم ولی نه این دفعه حقیقت داره .
تلفن زنگ میخوره . خانوم احمدی جواب میده و من فقط کلمات آخرش رو میشنوم :
بله . هستن . گوشی خدمتتون ...
- سلام
-سلام
-حال شما ؟
-ممنون . شما ؟
- منم پری ..مامان سینا
- آها ببخشید پری خانوم . عذر میخوام به جا نیاوردم . خوبین ؟ سینا جان خوبه ؟
و بعد هجوم کلماتی که نصفه و نیمه میشنوم ... دکتر صابری ... بیمارستان لاله ....کشت سلولهای بنیادین .....بیست میلیون پول ... انسولین ...ضایعه ی نخاعی ... مددکاری ... مراقبت پرستاری ....
میگم باشه . باشه حتما .خیالتون راحت باشه . و گوشی رو میذارم . آقای صادقی که اینطوری شده . یکی دیگه از همکارا که رفته مسافرت . خانوم کرمی که رفته مسجد دانشگاه اعتکاف .... این بلبشو چیه دور من .انگار دارم میمیرم . ضعف دارم .
به لیوان نصفه ی آب روی میز اشاره میکنم و به منشی میگم : چند تا دونه قند بنداز تو این آب من بخورم . میاد لیوان رو ببره . داد میزنم کجا میبری چند تا دونه قند بیار ...با هول با دستش قند ها رو میریزه تو لیوان و شروع میکنه به همزدن .دیلینگ دیلینگ صدای برخورد قاشق و لیوان .بسه دیگه . چشمامو میبندم . دلم میخواد بخوابم . دلم شور میزنه . به آقای صادقی فکر میکنم . به این که چقدر برای من دوست با ارزشی بوده . از روزگاری که با هم دانشجو بودیم تا حالا که هر دو تامون سن و سالی ازمون گذشته . . همیشه با من بوده . مثل موسی و هارون . هر وقت غمگین بودم کنارم بوده . هر وقت شاد بودم با من خندیده . هر وقت پول خواستم به من داده . دست به هر کاری زدم کمکم کرده .شکست خوردم بوده . پیروز شدم بوده . همیشه تشویقم کرده . کار اداری داشتم به جام رفته . از سر کار جیم شدم هوامو داشته . مریض شدم به دادم رسیده . خسته بودم جورمو کشیده . عصبانی شدم داد زدم تحمل کرده و هرگز از احترام به من فرو گذار نکرده . خدایا تو این مصیبت کمکش کن .آیا میتونم براش کاری بکنم ؟ همونطور که اون منو تو مصیبت هام دلداری داده و حمایت کرده ؟ خدایا به من توان یاری رسوندن بده .
چشمام رو باز میکنم .
آقای محمدی کی اومده و برق رو قطع کرده ؟ نگاش که میکنم میگه سلام عرض کردم خانوم . فقط سرمو تکون میدم .
آب قند رو خوردم و نفس عمیق کشیدم و دوباره گوشی رو برداشتم و شماره ی آقای صادقی رو گرفتم و این بار گذاشتم که صدای گریه من هم از ورای کابل های مخابرات بره تا کنار دوستی که برای من بسیار عزیز و محترمه و وقتی برای آرام کردن من آقای صادقی گفت که امیدوارم اجر آمرزش مادرم رهایی شما از گرفتاری هات باشه ،فهمیدم که من تا قیام قیامت به این مرد و رفاقتش مدیونم ....اون در هر شرایطی نگران منه . خدایا این سرمایه ی زندگی رو برای من حفظ کن .
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان تست
هزار قناری خاموش در صدای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آن که میگوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را میجوید
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام تست
هزار ستاره ی گریان در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود .....
داشتم میگفتم این بابایی که قراره دفتر رو تحویل بگیره از من گرفتار تره . پسرش داره میره حج دانشجویی
خدا قسمت همه بکنه . آخه الان وقت این کارا بود ؟
دعا کنین این ماجرا هر چه زودتر تموم بشه . میدونین دوستان وقتی فکر رفتن بیفته تو سر آدم دیگه قرار گرفتن مشکله . نمیدونم بعدش چیکار میکنم ولی بدم نمیاد یه کار جدید رو تجربه کنم . خبرش رو بهتون میدم . حالا اینا رو داشته باشین تا براتون بگم با این همه سر شلوغی این روزها یه دوستی میاد دفتر تا به من عکس گذاشتن تو وبلاگ رو یاد بده .
خجالت نداره خب بلد نیستم . دارم یاد میگیرم . این عکس های پشت سر هم از گربه سانان که ملاحظه میکنید حاصل این عملیات آموزشیه . من به احترام نظرات دوستان نمیتونم پاکشون کنم وگرنه همچین تحفه ای هم نیستن . به هر حال ممنون که تحمل میکنین و تماشا میکنین .
راستی تا یادم نرفته فردا میلاد فرخنده ی حضرت علی (ع) سرور و معلم اخلاق و منش و شرافته . این روز رو هم به همه ی دوستداران علی و اهل بیت مبارک باد میگم و آرزو میکن در اخلاق و رفتار به ایشو ن تاسی کنیم . ضمنا روز پدر هم هست . دست همه ی پدر های زحمتکش رو میبوسم و به یاد پدر عزیز خودم از همشون میخوام که من و همه ی بچه هایی که پدر نداریم رو از دعای خیرشون محروم نکنند . که اگر از بلا های عدیده به دور هستیم فقط به خاطر دعای خیر پدر و مادر هاست که همواره به یاد فرزندانشون هستن . روز پدر مبارک . ![]()
![]()
![]()
![]()
**********************************************************************
به این میگن مملکت. دیروز فرزند یکی از دوستان رو برای انجام خدمت مقدس سربازی با اشک و آه بدرقه کردیم رفت یزد . امروز پسش فرستادن . یه پاسدار پیزوری تو مرکز آموزش نیروی هوایی سپاه یزد فرمودن که برین شهر خودتون . ما پذیرش نمیکنیم .هر کی هر کیه ؟ نمیفهمم تا اون جایی که من دیدم نامه ای که تو دستش بود از سازمان نظام وظیفه اومده بود و خودش امضا نکرده بود پس موضوع چیه ؟ هر کی زود تر بیدار شه رئیسه ؟
.خب البته به نفع والدینشه که بر میگرده ولی بیچاره برای من میگفت که بعد از بیست و سه چهار ساعت که رسیدن اونجا صاف بیرونشون کردن تو بیابون جلوی پلیس راه که برگردین شهر خودتون .
میخوام ببینم اگه تو این چهل و شش ساعت راه اتفاقی برای این پونزده تا پسر بچه بیفته مسئولیتش با کیه ؟ اگه مریض بشن ؟ اگه تصادف بکنن ؟ الان مسئولیت این جوونهایی که تو جاده های امن این کشور سر گردونن با کیه ؟ یکی به من بگه ببینم پسر های ما باید اینجوری مرد بشن ؟ با این احساس که هیچ جا قبولشون نمیکنن ؟ با توهین ؟ حقارت ؟ که چی بشه ؟ که مرد بشن ؟ اینجوری ؟ پس ملت فرانسه که همه اش یک روز بچه هاشون برای أشنایی با ارتش و نظام میرن و محیط پادگان رو میبینن همه شون بچه سوسولن ؟ واقعا صاحب این مملکت کیه ؟ خر تو خره ![]()
***********************************************************************
فردا دارم میرم تهران . خوشحالم ولی میخوام یه چیزی بگم امیدوارم به کسی بر نخوره . میخوام بگم ای اونایی که رفتین تهران و پس از نوش جان کردن یک عدد نوشابه در تهران ادعای نسل اندر نسل تهرانی بودن مثل کک به تنبانتون افتاد فکر میکنید با اصالتتون چیکار کردین ؟ یا مثلا چی بدست آوردین ؟ چه اشکالی داره آدم اهل شهر دیگه ای باشه و چه افتخاری در این هست که مثلا با لهجه ی اصیل .... تو خیابان های تهران راه برین و حرف بزنین و بگین ما بچه تهرونی ها .... فکر میکنم من اگه اهل دور افتاده ترین روستای این مملکت در استان ... هم بودم مثل همین الان که دلم برای تهران پر پر میزنه و فکر فردا رو که میکنم قند تو دلم آب میشه ،همین حال میشدم . هر کس اهل هر کجا هست زنده باشه و شاد .بهتره به هیچ قیمتی اصل و نسب خودمون رو فراموش نکنیم . افتخار ما به قومیت ما نیست بلکه به هویت فردی و شرافت ماست . ![]()
از سفره دل نمیکندم . ازون روزها بود که رژیم لاغری و چربی خون و این داستان ها رو فراموش کرده بودم .
خلاصه اینا رو گفتم که بگم بعد از ظهرش که از خواب پا شدم یاد یک کتاب ارزشمند در زمینه ی آشپزی افتادم که شاید بسیاری از شما نخونده باشینش . کتاب مستطاب آشپزی تحت عنوان "از سیر تا پیاز " نوشته نجف دریابندری که به گفته ی خودش از همان سالهای حدود ۱۳۳۶ که زندانی سیاسی بوده و در زندان قصر محبوس بوده و تهیه غذا برای دوستان هم سلولی را بر عهده داشته در فکر جای خالیه یک کتاب درست و حسابی در زمینه ی آشپزی در بین کتب ادبی ایرانی بوده و بالاخره توانسته با مساعدت همسرش فهیمه ی راستکار این کار سخت را به سرانجام برسونه و حاصل هفت سال نوشتن و پختن (چون به گفته ی خودش بسیاری ازین غذا ها را پخته و آزمایش کرده تا بتواند اظهار نظر درستی در باره ی آن بکند )همین کتابی شده که من تو صیه میکنم بخرید و ببینید که نویسنده و مترجم توانای کشور ما که تا این جا دست بکار نگارش و برگردان متون سیاسی و عرفانی و فلسفی بوده این جا هم شاهکار کرده و کتابی با مضمون و محتوای علمی و فرهنگی آفریده، بی نظیر .
او معتقد است که آشپزی ایرانی هم مثل فرش و عرفان و ادبیات و معماری ایرانی از چنان غنا و محتوایی در طول تاریخ بهره مند بوده که توانسته تا شعاع بسیار وسیع در سایر ممالک هم نفوذ کرده و سر آمد شود و به همین دلیل در کنار آشپزی رومی و چینی عنوان مکاتب مادر را از آن خود کند .
نجف دریابندری در این کتاب تنها به آموزش هنر آشپزی نپرداخته بلکه درس آداب معاشرت با اهل منزل و مهمان هم داده ،به بهداشت مواد غذایی و محیط و حفظ لایه ی ازن هم توجه کرده . مکاتب آشپزی را هم بررسی کرده و در باره ی هر کدام به تفصیل سخن گفته و آموزش انواع غذاهای فرنگی را هم بر عهده گرفته . به نحوه ی نگارش متن به زبان فارسی شیرین و اصیل توجه کرده و اثری از خود بر جای گذاشته که شاید به این زودی ها نظیری برای آن نیاید . جالب است بدانید تنها کتابی که در جهان میتواند با این کتاب هماوردی کند کتاب آشپزی است که سالها پیش توسط هلموت کلن صدر اعظم پیشین آلمان نوشته شده است . می بینید که سیاستمداران دنیا چه علاقمندی های جالبی دارند؟![]()
این کتاب علاوه بر اینکه شامل دستور پخت انواع غذا ها ی ایرانی و فرنگی و درست کردن انواع دسر و شربت وشیرینی و مربا و ترشی است حدود چهار صد عدد عکس رنگی با کیفیت عالی از انواع اطعمه و اشربه و محصولات دریایی و مایحتاج آشپز خانه است که دیدن تک تک آنها خالی از لطف نیست . ضمنا در باره گیاهخواری و خام خواری هم درین کتاب مطالبی هست . همینطور نحوه ی استفاده صحیح از ماکرو ویو .
به گفته ی نجف دریابندری هیچکس با خواندن کتاب آشپز نمیشود اما هیچ آشپزی هم از کتاب آشپزی بی نیاز نیست .میتونید یه تحولی در هدیه دادن به عزیزانتون ایجاد کنید و مثلا به تازه عروس ها این کتاب را هدیه کنید .
این کتاب دو جلدی اعلا حدود ۲۰۰۰ صفحه دارد و قیمت آن سی و پنج هزار تومن است . نشر کارنامه با ظرافت و دقت کار چاپ آن را به انجام رسانده و زمانی که من این کتاب را در سال ۸۵ خریدم چاپ پنجم آن در سال قبل از آن یعنی ۸۴ وارد بازار شده بود .
خریدن و دیدن و خواندن این کتاب را به همگی توصیه میکنم و مطمئنم که خوشتون میاد .![]()



